ستارمن

  بتمن در اواخر جوانی پسری به دنیا آورد و بعد از چند روز فکر کردن اسم او را ستارمن گذاشت ستارمن روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شد تا این که بتمن پیر شد و به ستارمن گفت:(پسرم من پیر شده ام و باید چیزی بگویم تو باید به غار خفاش بروی و خفاش طلایی را بر داری و با نیروی پرواز خود به آسمان بروی و تا وقتی ستاره ی روی دستت کاملا پر نشده است بر روی زمین بر نمی گردی.)ستارمن به سوی غار خفاش حرکت کرد و به نزدیکی غار خفاش رسیده بود که یک خفاش غول پیکر به او حمله کرد ستارمن به خاطر این که قدرتی نداشت فرار کرد و همینطور که  وارد غار شد  یک نفر پرسید تو که هستی ستارمن گفت:(من ستارمن پسر بتمن هستم)غریبه گفت:(تو پسر بتمن هستی)ستارمن گفت:(بله تو که هستی)غریبه گفت:(من محافظ خفاش طلایی هستم و حالا بیا بریم تا من خفاش طلایی را به تو بدهم)آن دو رفتند و خفاش طلایی را برداشتند ولی همینطور که آن ها می خواستند از در بیرون بروند خفاش غول پیکر به آن ها حمله کرد ستارمن با نیروی پرواز خود دور سر خفاش چرخید و حواس خفاش را پرت کرد و محافظ با یک شلیک خفاش را نابود کرد آن دو به طرف سیاره ی سیلاز حرکت کردند.      

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٢ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط امیر محمد شهریاری نظرات ()

زمانی که ستارمن و مجیک من داشتند به سیاره ی سیلاز می رفتند حتی روحشان هم خبرنداشت که قرار است با موجود خطرناکی به نام اروچی مواجه شوند ناگهان اروچی با ارتشنیرومند خود به این دو قهرمان حمله کردند مجیک من و ستارمن هر چه آن ها را میکشتند تمام نمی شدند ستارمن با یک بمب دود زا سر آن ها را گرم کرد و مجیک من با یکشلیک نصف ارتش را دود کرد.ستارمن هم با یک بمب انفجاری آن نصف ارتش باقی مانده را نابود کرد.اروچی هم بخاطره این که تنها مانده بود فرار کرد.ستارمن و مجیک من بهدنبال اروچی رفتند ولی او بک دفعه نامرعی شد و هیچ کس به جز خودش و سربازانش نمیدانستن الان  اروچی کجاست.

 

                       


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩۱ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط امیر محمد شهریاری نظرات ()

وقتی ستارمن و محافظ خفاش طلایی ساختن مخفیگاه را تمام کردندوستارمن از محافظ خفاش طلایی پرسیداسم واقعی تو چیست محافظ خفاش طلایی جواب داد:(مجیک من)و گفت من خاطرات زیادی داشتم و می خواهم انها را برای تو بگویم:(من در شهر وین گزارشگری بودم و اسم واقعی من جان بود رئیسم از من رازی بود تا این که یک روز تا این که یک روز یکی از خطرناک ترین موجودات  کهکشان وانس به زمین امد وساختمان ها را نابود می کرد تانک ها به طرف او شلیک می کردند او سپری محافظ دور خود گرفت و بعد تانک ها را نابود کرد موشک ها از پشت سر به او شلیک کردند در این حال من داشتم گزارش تهیه می کردم وانس به زمین اوفتاد و الماسی که به بدن وانس چسپیده بود جدا شد وبه بدن من چسبید و نیرویش وارد بدن من شد وقتی فهمیدم چه نیرویی پیدا کردم با وانس وارد جنگ شدم بعد از چندین ساعت مبارزه او مرا به گوشه ای پرت کرد و خود فرار کردو من هم او را تعقیب کردم او بالای بلند ترین ساختمان شهر رفت و مشقول جمع کردن الکتریسیته ی شهر شد من فهمیدم اگر الماس را دوباره به وانس بچسبانم تمام قدرت وانس گرفته می شود من الماس را اوردم و به زحمت ان را به بدن وانس چسپاندم تمام قدرت وانس داخل الماس رفت و او نابود شد از ان به بعد مردم اسم من را مجیک من گذاشتندو من تصمیم گرفتم با بدی ها مبارزه کنم.

نوشته شده در شنبه ٢٩ مهر ،۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط امیر محمد شهریاری نظرات ()

ستارمن وقتی داستان مجیک من را شنید فهمید او کیست بعد با هم دنبال مخفیگاه اروچی گشتند و بالاخره ان جا را پیدا کردند چند سرباز داشتند نگهبانی می دادند ستارمن گفت:(ما باید وارد ان جا به شویم تا به اروچی برسیم و ان را نابود بکنم) مچیک من گفت:(باشه)مجیک من و ستارمن ان چند سرباز را بی سر و صدا گشتند و وارد ان جا شدند ان ها به داخل چادر اروچی شدند ولی کسی ان جا نبود یک دفعه از پشت سر چند گلوله ی اتشین به سمت ان ها شلیک شد مجیک من و ستارمن جا خالی دادند و فهمیدن اروچی و سربازانش در کمین ان ها هستند دوباره چنگ بین این دو قهرمان و اروچی اغاز شده بود ان دو قهرمان با هم گفتند:(اروچی نابودت می کنیم)و جنگ آغاز شد ستارمن و مجیک من می خواستند از دو طرف به ان ها حمله کنند ولی اروچی با مینی کانی که پیدا کرده بود قدرت فوق العاده داشت و هیچ کس نمی توانست با او مقابله کند و به خاطر همین ستارمن و مجیک من عقب نشینی کردند.

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ،۱۳٩۱ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط امیر محمد شهریاری نظرات ()